close
تبلیغات در اینترنت
داستان کوتاه غول چراغ جادو و آخرین آرزو

به دانلود فیلم ،سریال و آهنگ خوش آمدید.

تبلیغات


دانلود کارتون ماشا و میشا


دانلود کارتون دورا جستجوگر


دانلود ترانه شاد کودکانه تصویری


دانلود جنگ شادی

آخرین مطالب ارسالی

داستان کوتاه غول چراغ جادو و آخرین آرزو

 

یک روزمسئول فروش، منشی دفتر و مدیرشرکت برای ناهار به سمت سلف سرویس قدم می زدند. ناگهان چراغ جادویی روی زمین پیداکرده، آن را لمس می کنندوغول چراغ ظاهرمی شود. غول میگه: من برای هرکدام ازشمایک آرزو رابرآورده میکنم... منشی می پره جلو ومیگه: « اول من، اول من!. من میخوام که توی باهاماس باشم، سوار یه قایق بادبانی شیک وهیچ نگرانی وغمی ازدنیانداشته باشم. »... پوووف! منشی ناپدیدمیشه.
  

سپس مسئول فروش می پره جلو ومیگه: « حالا من ،حالا من!... من میخوام توی هاوایی کنارساحل لم بدم، یه ماساژورشخصی داشته باشم و یه منبع بی انتهای نوشیدنی خنک وتمام عمرم حال کنم. » ... پوووف! مسؤل فروش هم ناپدیدمیشه... سپس غول به مدیرمی گوید:حالانوبت توئه... مدیرمیگه: « من می خوام که اون دوتا هردوشون پس ازناهار توی شرکت باشن » ! نتیجه اخلاقی اینکه همیشه اجازه دهید اول رییس تان صحبت کند

درباره : مطالب خواندنی , داستان کوتاه ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0


نمایش این کد فقط در ادامه مطلب
برچسب ها : کوتاه , داستان , داستانک , داستان های کوتاه , داستان خواندنی , داستان کوتاه خواندنی , داستان پنداموز , داستان تاثیرگذار , داستان کوتاه و اموزنده ,
بازدید : 216
تاریخ : سه شنبه 31 فروردين 1395 زمان : 17:28 | نویسنده : پاتوق 95 | نظرات ()

مطالب مرتبط

آخرین مطالب ارسالی

ارسال نظر برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی